عدالت انتقالی برای ایران

 به بدیل فرهنگی جمهوری اسلامی هم نیاز داریم؟
چرا در کنار مبارزه سیاسی؛ به بدیل فرهنگی جمهوری اسلامی هم نیاز داریم؟

ویترین سرکوب جمهوری اسلامی انواع و اقسام نقض حقوق بشر را در خود جای داده است؛ از اعدام‌های گسترده و زندان‌های سیاسی گرفته تا سرکوب زنان و اقلیت‌ها، شکنجه، تیراندازی به معترضان، کنترل فضای عمومی و محدودیت‌های اجتماعی و فرهنگی. این طیف گسترده از خشونت ساختاری و نهادینه‌شده نشان می‌دهد که آنچه با آن روبه‌رو هستیم فراتر از یک حکومت استبدادی، سیستمی جامع از سرکوب است که در همه حوزه‌های زندگی نفوذ کرده. اما سوال اساسی این است؛ آیا این همه خشونت و نقض حقوق صرفاً محصول ماهیت دینی این حکومت است یا ریشه‌های عمیق‌تری در سنت‌های استبدادی ایران دارد؟

 ضرورت رهبری فرهنگی برای عبور از استبداد

درک تاریخی از ناپدیدسازی مخالفان و دیگر اشکال نقض حقوق بشر ما را به ضرورت رهبری فرهنگی ضد استبدادی پیوند می‌زند. رهبری فرهنگی در اپوزیسیون یعنی جست‌وجوی بدیلی برای استبداد، نه تنها سرنگونی نظام مستقر برای به‌دست آوردن قدرت. در نقطه مقابل، رهبری سیاسی صرف، همه انرژی خود را بر براندازی جمهوری اسلامی متمرکز می‌کند، بی‌آنکه به دنبال بازسازی اخلاقی و فرهنگی جامعه باشد برای تضمین تکرار نشدن نقض حقوق.

رهبری فرهنگی یعنی آموختن این حقیقت تلخ که استبداد تنها در کاخ‌های حکومت زندگی نمی‌کند؛ در ذهنیت‌ها، در سنت‌ها، در شیوه برخورد با مخالف و در خود ما نیز ساکن است. یعنی مبارزه با آن استبداد درونی که باعث می‌شود حتی مبارزان آزادی نیز گاه به ابزارهای همان سیستمی روی آورند که با آن می‌جنگند. اما فراتر از این خودشناسی، رهبری فرهنگی به معنای قرار دادن کرامت انسانی در مرکز هر تفکر و عملی است، نه قدرت یا انتقام. یعنی هدایت جامعه به افقی که در آن هیچ انسانی چه مخالف و چه موافق به گوری بی‌نشان سپرده نشود.

ضرورت داشتن این نوع رهبری بدون آنکه مبارزه سیاسی را بی‌ارزش کنیم زمانی آشکارتر می‌شود که ببینیم ناپدیدسازی قهری و دیگر اشکال خشونت حکومتی ریشه در تاریخ و فرهنگ دارد. روشن است که پاسخ به آن تنها با تعویض یک نظام به نظامی دیگر ممکن نیست. شکستن چرخه سرکوب به رهیافتی نیاز دارد که گذشته را نه برای توجیه یا انتقام، که برای شناخت و بازسازی فرهنگی روایت کند؛ مسیری که جامعه را به بازاندیشی درباره خودش می‌کشاند و به جایی می‌رساند که یک زبان تازه و گفتمان تحول‌خواه درباره گذشته، حال و آینده خودش بسازد؛ زبانی که دیگر تنها ابزار قدرت یا حذف نباشد که بستری شود برای فهم، آموزش، هنر و سیاستی که نسل‌های بعدی را از تکرار نقض حقوق خشونت مشابه باز می‌دارد.

عدالت انتقالی هم در این مسیر زمانی می‌تواند معنا و اثر واقعی پیدا کند که این درک تاریخی و ضرورت رهبری فرهنگی ضد استبدادی از دل آن زاده شود. عدالت انتقالی نباید تنها مجموعه‌ای از سازوکارهای حقوقی برای محاکمه و جبران باشد، بلکه باید به نیرویی بدل شود تا روایت‌های سرکوب را ثبت، تحلیل و به حافظه جمعی ببرد و جامعه را به بازاندیشی تاریخی و فرهنگی برساند. چنین رویکردی عدالت انتقالی را از سطحی نمادین فراتر می‌برد و به موتور تحولی پایدار بدل می‌سازد.

جامعه‌ای که می‌خواهد چرخه نقض حقوق بشر را بشکند و به قول دوستی تاریخش همیشه تاریخ پنجه خونین مانده از سرکوب بر دیوار نباشد، به رهبرانی نیاز دارد که رها و بریده از محبوبیت‌ها و زنده‌بادها و طمع پوستر شدن بر دست‌ها بالا رفتن، توانایی فرهنگی برای نقد گذشته، فراتر از جمهوری اسلامی، هم داشته باشند. در نقطه مقابل این چشم‌انداز، اپوزیسیون و چهره‌های مختلف آن تا زمانی که خود را تنها یک نیروی سیاسی بدیل ببیند و نه یک آلترناتیو فرهنگی، نمی‌تواند ضامن دموکراسی پایدار باشد. درک تاریخ‌مند نقض حقوق بشر نه فقط برای بازخواست جمهوری اسلامی که برای جلوگیری از بازتولید نقض حقوق بشر توسط هر نظامی در آینده حیاتی است. تنها چنین نگاهی می‌تواند اپوزیسیون را از بازی قدرت صرف بیرون می‌کشد و آن را به نیرویی برای بازسازی اخلاقی، فرهنگی و سیاسی جامعه ایران بدل می‌کند.

دادخواهی؛ ستونی که باید بر آن تکیه کرد

اگر نقد استبداد و بازاندیشی تاریخی قرار است معنایی داشته باشد، نقطه اتکایش باید دادخواهی باشد؛ اتکایی که نه بر شعار یا جایگاه نمادین که بر تجربه زیسته دادخواهان استوار است. تجربه‌ای که از دل رنج، سرکوب، گورهای بی‌نشان، انکار حقیقت و ایستادگی در برابر فراموشی شکل گرفته است. دادخواه به‌دنبال تصاحب قدرت سیاسی نیست و همین جایگاه است که او را از انگیزه‌های تحریف، حذف و معامله‌ای که از قدرت‌طلبی برمی‌خیزد دور می‌کند.

رهبری فرهنگی ضد استبدادی نیز اگر می‌خواهد به نیرویی ماندگار و رهایی‌بخش بدل شود، باید از همین سرچشمه تغذیه کند؛ از صدای کسانی که رنج‌شان نه ابزار قدرت، بلکه حافظه زنده جامعه است. این ستون می‌تواند تکیه‌گاهی برای عدالت انتقالی باشد، چون نیرویی است که حافظه را زنده می‌خواهد، نه مهندسی‌شده، و ریشه در رنج دارد، نه در رقابت برای جایگاه و نفوذ. این سخن به معنای تقدیس یا معصوم دانستن دادخواهان نیست؛ بلکه نشان دادن ظرفیت ضد استبدادی دادخواهی است. نیرویی که اگر به‌درستی شنیده شود، می‌تواند چرخه خشونت و فراموشی را بشکند.

بر پایه رکن حقیقت در عدالت انتقالی، دانستن سرنوشت عزیزان دادخواهان نه حقی است که بشود سر آن چانه زد و نه چیزی که بشود به رفراندوم گذاشت یا با روایت‌های پوپولیستی و شبه‌دموکراتیک بی‌ارزشش کرد. این حق، نه‌فقط برای خانواده‌ها که برای کل جامعه حیاتی است؛ چرا که تضمین‌های واقعی برای تکرار نشدن این جنایت‌ها بر آن بنا می‌شود. اینجا همان جایی است که رنج دادخواهان به یک معیار سیاسی بدل می‌شود؛ نقطه‌ای که از سطح درد شخصی فراتر می‌رود و آینده را به محک می‌زند.

اینجاست که باید ایستاد و در زبان و نگاه طیف گسترده مخالفان دقیق شد که فارغ از کنار گذاشتن جمهوری اسلامی، چه بدیلی برای آن ارائه می‌دهند؛ و این بدیل چقدر از خُلق‌وخوهای استبدادی و فردمحور و مقدس‌مابانه فاصله دارد و آیا ساختاری را برای تضمین تکرار نشدن نقض حقوق هم پیشنهاد می‌دهد یا به قول ظریفی فقط به دنبال تعویض جامه استبداد است.

 البته مسیر عبور از استبداد، مسیری طولانی و پرپیچ‌وخم است که اتفاقا همین پیچ و خمش نیاز به رهبری فرهنگی دارد؛ رهبری که نه برای رسیدن به قدرت که برای بازسازی بنیادین جامعه تلاش می‌کند. تنها چنین نوع رهبری می‌تواند ضامن آن باشد که تاریخ ایران دیگر یادآور پنجه خونین مانده از سرکوب بر دیوارها نباشد.

جاستیداد