عدالت انتقالی برای ایران

چرا و چگونه «خشم» برای عدالت انتقالی می‌تواند محوری و سازنده باشد؟  

آرش محبی 

در بازخوردهای بخشی از جامعه دادخواهان به پیش‌نویس «راهنمای عدالت انتقالی برای ایران»، این نکته بارها به شکل نگرانی مطرح شده که جامعه ایران در خشم می‌سوزد و این می‌تواند مانع عدالت انتقالی باشد.  

پرسش اساسی این است که این خشم را چگونه ببینیم؟ تنها مانعی است که باید خاموشش کنیم، یا منبعی برای شناخت و طرح ریزی عدالت انتقالی برای ایران بر پایه آن؟ 

از یک‌سو، نگرانی درباره‌ این خشم بجاست؛ زیرا خشم پاسخ ‌نداده فروکش نمی‌کند، بلکه انباشته‌تر می‌شود و در نهایت می‌تواند به خشونت بینجامد.اما اگر تنها از بیرون و با رویکردی کنترل‌گرانه به آن بنگریم، یعنی خشم را تنها واکنشی رفتاری بدانیم که باید «مدیریت» یا «خاموش» شود؛ در واقع از درک حاملانش بازمی‌مانیم؛ همان کسانی که می‌توانند پرچم عدالت انتقالی را برافرازند و جامعه را در معرض گفتگو درباره آن قرار دهند.شناخت بیرونی معمولاً بر آمار و تحلیل‌هایی تکیه دارد که با فاصله به ماجرا می‌نگرند؛ تحلیل‌هایی که در جای خود ارزشمندند، اما در نهایت خشم را «پدیده» می‌بینند نه «تجربه»، و «مانع» می‌بینند نه «صدا» و منبع شناخت. چنین نگاهی چون بر سطح می‌ماند، ریشه‌های تاریخی و اجتماعی این خشم دادخواهانه را پنهان می‌کند و از فهم معنای عمیق آن بازمی‌ماند. 

شناخت از درون یعنی رفتن به دل تجربه زیسته کسانی که این خشم را حمل می‌کنند؛ یعنی گوش و دل سپردن عمیق به روایت نوجوانی که دو چشمش را بر اثر شلیک نیروهای امنیتی از دست داده و هر روز صبح هم با تاریکی بیدار می‌شود؛ یعنی فهمیدن اینکه این خشم در بدن، در حافظه، در روابط روزمره چگونه تجربه می‌شود؛ یعنی این خشم را چنان‌که هست ببینیم؛ یعنی نه با قضاوت اخلاقی، نه با ترس سیاسی، نه با عجله برای مهارش که خودش به شدت مشکل‌ساز است. یعنی گذرا هم شده این فکر را کنار بگذاریم که این خشم خطرناک است یا باید خاموش شود یا حتی این خشم حق مسلم است. به جای اینها باید به شعله‌های آتش نزدیک شویم تا ببینیم چرا زبانه می‌کشد و چه تجربه‌ای را بیان می‌کند؛ ببینیم چگونه تولید شده و دست آخر به سراغ این برویم که با آن چه باید کرد. در این نگاه از درون، خشم نه به‌عنوان واکنش لحظه‌ای یا رفتاری که به‌مثابه حالتی تاریخی و تجربه زیسته از بی‌عدالتی مدنظر است. 

وقتی به خشم از نزدیک و بدون پیش‌داوری نگاه می‌کنیم تا به محتوا و معنای آن برسیم، می‌بینیم که تنها یک احساس نیست؛ بلکه شکلی از آگاهی است یعنی آگاهی به ستم، به تحقیر و به حذف. می‌بینیم که این خشم حافظه دارد، تاریخ دارد، و مهم‌تر از همه معنا دارد. خشم خانواده دادخواهی را در نظر بگیرید که فرزندش را با شلیک موشک به هواپیمای مسافربری از دست داده. این خشم تهی نیست و در آن رنج، حذف، احساس بی‌عدالتی و… ته‌نشین شده‌. پشت این خشم  سالها اشک و کوبیدن بر درهای بسته نهادهای غیرپاسخگو خوابیده است. 

در یک نگاه  همراه و همسطح، این خشم از یک‌سو نشانه فروپاشی اعتماد به نظام سیاسی و نهادهای عدالت است؛ شاهدی بر اینکه  حاملان خشم دیگر باور ندارند قدرت می‌تواند یا می‌خواهد عدالت را برقرار کند و از سوی دیگر تلاشی برای بازگرداندن معنا به رنج. هنگامی که این رنج نادیده گرفته یا انکار می‌شود، خشم برمی‌خیزد تا بگوید: این رنج وجود دارد؛ این ستم رخ داده است؛ و من هنوز این‌جا هستم! 

حالا با این خشم که هم بیان فروپاشی اعتماد است و هم تلاش برای بازگرداندن معنا، چه باید کرد؟ چگونه می‌توان از دل این خشم به سمت داستان بزرگتری رفت؟ چگونه می‌توان فضا و ساختاری ساخت که این خشم به مسیر رسیدن به عدالت تحول‌آفرین هدایت شود؟ یعنی عدالتی که واقعیت و ریشه‌های ستم را می‌شناسد، عدالت را برپا می‌کند و البته ساختارهایی می‌سازد که تکرار ستم را ناممکن کنند. 

اگر عدالت انتقالی در ایران بخواهد «دادخواه محور» باشد، باید از دل این خشم آغاز کند؛ نه به تعبیر رها بحرینی که در تهیه راهنمای عدالت انتقالی برای ایران نقش محوری دارد، با نگاهی منزه‌طلبانه و از بالا به پایین. یعنی نه از بیرون؛ یعنی نه از منظر اخلاق‌های خداگونه‌ که از موضع برتری به رنج دیگران می‌نگرد.  

رفتن در این مسیر دشوار، به اندیشیدن و بازاندیشیِ پیوسته نیاز دارد زیرا عدالت انتقالی دیگر تنها بسته‌ای از قانون‌ها، ارزش‌ها و سازوکارهایی نیست که به این یا‌ آن نهاد بین‌المللی ارجاع دهد. از این زاویه، عدالت انتقالی در کنار همه‌ اینها، مجموعه‌ای از گفت‌وگوها و شنیدن‌های همدلانه نسبت به تجربه‌ زیسته‌ دادخواهان است. 

تنها از دل همین تجربه‌ها؛ از جمله همان خشمی که پیش‌تر از آن سخن رفت؛ می‌توان به ریشه‌ها و پیامدهای عمیق نقض حقوق بشر، خشونت‌های ساختاری و انواع جنایت‌های حکومتی دست یافت؛ از کشتارها و اعدام‌ها تا ناپدیدسازی‌ها و آسیب‌های جسمی و روانی. این یعنی عدالت انتقالی باید امتداد این تجربه‌ها باشد؛ امتدادی در چارچوب حقوق بشر و اصول جهان‌شمول. 

این همان چیزی است که «راهنمای عدالت انتقالی برای ایران» هم باید باشد.

جاستیداد