پرسش اساسی در سالگرد سوم جمعه خونین زاهدان
وقتی از «جمعه خونین زاهدان» سخن میگوییم، در واقع از یکی از تلخترین رخدادهای خیزش ۱۴۰۱ یاد میکنیم؛ واقعهای که در هشتم مهر آن سال، با تیراندازی گسترده نیروهای امنیتی به سوی نمازگزاران و معترضان در زاهدان، دهها کشته و صدها زخمی بر جای گذاشت. اما موضوع صرفاً بر سر یک کشتار هولناک و آمار قربانیان نیست. وقتی به این حادثه از زاویههای مختلف نگاه میکنیم و آن را در بافت وسیعتری میگذاریم، نکتههای تکاندهندهای درباره ساختار تبعیض، سیاستهای مرکزگرایانه و استمرار خشونت سیستماتیک در ایران روشن میشود.
پیشتر هم در جاستیداد اشاره کردیم که میتوان و باید فاجعههایی مانند جمعه خونین زاهدان را در قاب بزرگتر ظلم حکومتهای مرکزگرا بر گروههای اتنیکی و مذهبی دید؛ ظلمی که از سوی جمهوری اسلامی به شکل برجستهای اعمال میشود. حالا که سه سال از این حادثه گذشته، اکنون فرصت بازخوانیهای متفاوتی فراهم است.
در این سه سال، مسیر دادخواهی خانوادههای قربانیان جمعه خونین زاهدان و جامعه بلوچ آشکارتر شده است. تلاشهایی شده تا صدای این واقعه در سطوح مختلف به گوش برسد و با دیگر جنبشهای دادخواهی پیوند برقرار شود. اما واقعیت این است که مصونیت ساختاری آمران و عاملان، نبود تحقیق مستقل و بیتوجهی نظام رسمی به عدالت، همه نشان میدهد که سیاست مجازاتناپذیری همچنان ادامه دارد. این استمرار خود بخشی از الگوی عمومی خشونت در ایران است؛ الگویی که از دههها پیش با شکلهای مختلف در حق معترضان و گروههای به حاشیهرانده شده وجود داشته و عدالت انتقالی باید به آن رسیدگی کند.
چند زاویه نگاه تازه
از همینجا چند زاویه تازه برای نگاه به سالگرد سوم پدیدار میشود. شاید در سال اول و حتی دوم تمرکز بیشتر بر شوک و آمار کشتار بود، اما امروز باید دید این حادثه چگونه در حافظه جمعی بلوچها و کل جامعه ایران ثبت شده است. آیا تبدیل به نماد ظلم سیستماتیک شده است؟ عدالت انتقالی دقیقاً به همین حافظهسازی حساس است، زیرا فراموشی یا بیتوجهی میتواند راه را برای تکرار خشونت باز کند.
در ابتدای ماجرا، دادخواهی بیشتر بر هویت و تجربهی بلوچها متمرکز بود. سه سال بعد میتوان دید که این فاجعه چه پیوندی با سایر جنبشهای دادخواهی در ایران برقرار کرده است: از خانوادههای اعدامشدگان دهه شصت تا خانوادههای پرواز PS752. پرسش اصلی این است که آیا زاهدان توانسته به بخشی از نقشه ملی عدالتخواهی بدل شود یا همچنان در حاشیه مانده است.
نقد گفتمان مرکزگرا
زمان گذشته و فرصت برای تحقیق مستقل و پاسخگویی قضایی فراهم نشده است. این خلا در پاسخگویی را میتوان نمونهای از همان الگویی دانست که در سراسر ایران تکرار میشود: تاخیر، تحریف و مصونیت. بعد از سه سال، وزن مجازاتناپذیری بیشتر به چشم میآید و خود به یک موضوع مستقل در چارچوب عدالت انتقالی بدل میشود.
از سوی دیگر، نقد گفتمان مرکزگرا همچنان کلیدی است. پیشتر گفته بودیم این نگاه فقط به حکومت محدود نمیشود، بلکه در بخشی از اپوزیسیون هم بازتولید میشود. امروز پس از سه سال، باید پرسید آیا تجربه زاهدان باعث بازاندیشی در رویکرد اپوزیسیون به تنوع اتنیکی و مذهبی ایران شده یا همان الگوی مرکزمحور تداوم یافته است. عدالت انتقالی در اینجا فقط نقد حکومت نیست، بلکه نقد فرهنگ سیاسی اپوزیسیون هم هست.
سه سال همچنین زمان کافی بوده تا ببینیم خانوادههای دادخواه این جنایت و همپنین آسیب دیدگان چه مسیرهایی طی کردهاند. آیا شبکهسازی کردهاند، به دادگاههای بینالمللی متوسل شدهاند، صدایشان بیشتر شنیده میشود یا همچنان در حاشیه ماندهاند؟ این تجربه زیسته دادخواهان خود بخشی از واقعیت عدالت انتقالی است که باید ثبت و تحلیل شود.
در سطح بینالمللی نیز پرسش این است که «جمعه خونین زاهدان» تا چه حد در گزارشهای سازمان ملل، دادگاههای مردمی یا اسناد حقوق بشری جای گرفته است. گاه با گذر زمان توجه افکار عمومی جهانی کمرنگتر میشود و گاه مستندسازی پایدارتر شکل میگیرد. سال سوم فرصتی است برای ارزیابی اینکه این فاجعه در کدام مسیر قرار گرفته است.
بنابراین در سالگرد سوم، زاویه تازه آن است که از روایت حادثه به بررسی حافظه، دادخواهی، مصونیت و نقد مرکزگرایی برویم. پرسش اصلی اینجاست: آیا «جمعه خونین زاهدان» در حال تثبیت بهعنوان یک گره نمادین در تاریخ دادخواهی ایران است یا همچنان قربانی بیتوجهی مرکزگرا باقی مانده است. تا زمانی که پیامدهای گفتمان مرکزگرا نادیده گرفته شود و در اشکال مختلف بازتولید شود، باید انتظار داشت فجایعی از این دست بار دیگر تکرار شود. سرنوشت این پرسش نه فقط بر حافظه تاریخی تنها یک اتنیک، بلکه بر امکان گذار به عدالت در سراسر ایران اثر خواهد گذاشت.
منبع عکس: حالوش